Thursday, March 31, 2011

صبر صبر صبر – شاید امید به ما

صحبت با پدر پیرش عادتش شده بود اما چند وقتی می شود که صدای پدرش را نشنیده و دستهای گرم او را در دست نگرفته . خودش دلتنگ پدر است ، اما بیشتر به دلتنگی پدرش فکر می کند و به چشم انتظاری اش . نمی داند خانواده در غیاب او به پدرش چه می گویند ، وقتی که پیرمرد سراغ پسرش را می گیرد . اگر همسرش می بود خیالش راحت تر می شد ، اما افسوس که همسرش نیز در اسارت است ، در اسارت پست فطرتانی که از ترس افسار پاره کرده اند و هر فردی که احتمال می رود فریاد آزادی سر دهد را به بند کشیده اند . _______ به او خبر می دهند که باید به دیدار پدر پیرش برود ، اما او خوشحال نشد . او خوشحال نشد زیرا می داند که دیگر امکان ندارد دستهای گرم پدرش را در دست بگیرد . دیگر نمی تواند صدای پدرش را بشنود ، صدای خسته ای که خستگی او را رفع می کرد. دیگر پدرش او را صدا نمی کند . دیگر پدرش بهانه او را نمی گیرد . دیگر پدرش چشم انتظار او نیست . _______ در حالیکه سگان ولایت فقیه او را احاطه کردند به خانه پدرش می رود . خانواده را می بیند که با چشمهای نمناکشان به او می گفتند پدر بزرگ  در چشم انتظاری ، چشمهایش را برای همیشه بست . بالای سر پدرش می رود و پارچه را از صورت او کنار می زند . چشمهای پدر بسته است و دیگر باز نخواهد شد . دستهای پدرش را می گیرد اما دستان پدر دیگر گرم نیست . بوسه ای بر پیشانی پدرش می زند ، سرد ترین بوسه ای که بر پیشانی پدرش زده بود . _______ سگهای وحشی منتظر شکستن او هستند اما او پایدار می ماند و مدام تکرار می کند صبر ، صبر ، صبر . _______ همه می دانیم صبر با امید همراه است و او امید دارد . امید به ؟؟؟؟؟؟؟ _______ شاید امید به ما

Tuesday, March 22, 2011

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ، قانون ایده آل دیکتاتورها

آنچه مسلم است قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ، ظرفیت لازم برای ایجاد دموکراسی را به هیچ وجه دارا نیست زیرا اساس و ساختار آن ، بر پایه دیکتاتوری است و ایده آل ترین قانون برای ایجاد یک دیکتاتوری تمام عیار می باشد . در ابتدای قانون اساسی و در اصل 2 آن تصریح شده که این نظام بر پایه امامت و رهبری مستمر است و در همین اصل ، نظام را رنگ و بوی الهی داده اند . در ادامه و در اصل 5 به نوعی ، رهبری را جانشین امام زمان در عصر غیبت معرفی کرده اند . در این قانون اساسی همه چیز زیر نظر رهبری است و رهبری قدرتی بیش از تمامی پادشاهان معاصر دارد زیرا شورای نگهبان مطابق اصل نود و یک ، توسط رهبر تعیین می شود و این شورای نگهبان کذایی که متعلق به رهبری است بر تمامی قوانین کشور و مطابق اصل 99 بر تمامی انتخابات مهم ، چه ریاست جمهوری چه خبرگان رهبری و چه مجلس ، نظارت و تسلط دارد و بدین ترتیب رهبر با ابزار شورای نگهبان بر تمامی انتخابات و قوانین استیلا پیدا کرده است و شخص رهبر می تواند با این ابزار از تصویب قوانین یا انتخاب افراد ناخوشایندش جلوگیری کند . جالب اینجاست افرادی که باید ناظر رهبر باشند هم ، توسط رهبری و از طریق ابزار شورای نگهبان تایید می شوند . اما بحث به اینجا ختم نمی گردد زیرا در اصل 110 قانون اساسی اختیاراتی به رهبری داده شده که کمتر دیکتاتوری در جهان تا این حد اختیارات دارد . مطابق اصل 110 ، تعیین و نظارت بر سیاستهای کلی نظام - در اخیار داشتن انحصاری فرمان همه پرسی - فرماندهی کل نیروهای مسلح - اعلان جنگ و صلح - عزل و نصب فقهای شورای نگهبان - عزل و نصب ریاست قوه قضاییه - عزل و نصب ریاست صدا و سیما - عزل و نصب ریس ستاد مشترک ارتش و فرمانده کل سپاه ، نیروهای نظامی و نیروی انتظامی - تنظیم روابط قوای سه گانه و حل معضلات نظام - تنفیذ حکم ریاست جمهوری و حق عزل او و عفو و تخفیف محکومین ، تماما در سلطه رهبری است . اصولا با مشاهده اصل 110 این نکته به ذهن می رسد که آیا چیزی مانده که در اختیار رهبری نباشد ؟! جالب اینکه علاوه بر تفسیر قانون اساسی که با ابزار شورای نگهبان صورت می پذیرد ، بازنگری در قانون اساسی نیز طبق اصل 177 توسط رهبری و با نظر اوست . این مطالب تنها بخشی از قانون اساسی کذایی جمهوری اسلامیست و شامل این اصول می گردد >> 1 - 2 -4 -5 -62 -91 -93 -94 -96 -98 -99 -107 -110 -112 و اصول -118 -122 -157 –175 -176 -177. جدا از اینکه بسیاری از اصول قانون اساسی برخلاف حقوق بشر و حقوق زنان می باشد و بخشی از اصول هم مسلط کننده دین خاصی برای عموم مردم است بسیاری از اصلهای قانون اساسی نیز ضمانت اجرایی مشخصی ندارد و بیشتر بمانند توصیه است تا قانون . بنابراین ساختار اصلی قانون اساسی در جهت دیکتاتوری می باشد و قابل اصلاح نیست و صحبت عده ای مبنی بر قابل اصلاح بودن قانون اساسی یا حرکت در جهت و مطابق آن ، بیشتر شبیه به یک لطیفه تلخ می ماند . بر روی ویرانه ای که ستونی ندارد ، نمی توان طبقه جدیدی ساخت

Sunday, March 20, 2011

فراموش نکنیم

بعد از کمک کردن برای کار عید ، به سراغ اینترنت آمدم و خبرهایی دیدم از آزادی برخی زندانیان سبزمان و خوشحال شدم . همه در حال تبریک گفتن به یکدیگر بودیم. من هم به خاطر پاس داشتن عید نوروز و کوری چشم متحجران ، علی رغم نداشتن حال و هوای همیشگی برای عید ، سعی می کردم زیاد موج منفی نفرستم . در همین اوضاع و احوال ، مطلب فرزند یکی از زندانیان سبزمان را دیدم که شامل اسامی تعدادی از زندانیان بود و من هم که تازه سراغ اخبار آمده بودم ، بدون خواندن متن و با پیش زمینه خبر آزادی برخی زندانیان سبز ، زیر مطلبش گفتم چشمتان روشن . بعد دوستمان گفت که نه تنها به پدرش مرخصی ندادند ، بلکه حتی نتوانسته با پدرش تلفنی صحبت کند . بعد که دقت کردم متوجه شدم این اسامی شامل افرادیست که به آنها مرخصی نداده اند . جدا از شرمندگی ، یک لحظه از خودم و امثال خودم ناراحت شدم که چرا هنگام شادیهایمان فراموشکار می شویم . و این چند خط را می نویسم برای فراموشکاری امروزم . می نویسم که فراموش نکنم . فراموش نکنم که امشب ،افرادی به خاطر سردادن فریاد آزادی ، اسیر ضحاک هستند . فراموش نکنم همراهان سبزمان که همراهیمان کردند و به جرم همراهی ما در حبسند . فراموش نکنم دلواپسی فرزندانی که از پدر و مادر دربندشان بی خبرند . فراموش نکنم دل پر درد مادران و پدرانی که امسال عکس فرزندشان را با نوار سیاهرنگ ، پای سفره هفت سین گذاشتند . فراموش نکنم امشب که من در کنار خانواده ام هستم ، سهراب و ندا ، صانع و محمد و بسیاری از فرزندان ایران در زیر سنگ سرد و در تاریکی خفته اند ، خفته اند به خاطر آزادی ما . فراموش نکنم و فراموش نکنیم

Friday, March 18, 2011

بردگان پوچ

والا حضرت ! معظم له ! شاهنشاه ! حضرت آیت الله ! اعلیحضرت همایونی ! مد ظله العالی ! شاهزاده
رضا پهلوی ! امام خامنه ای ! القابی که نشاندهنده نبود عزت نفس در گوینده القاب است . وقتی فیلمهای سخنرانی قدیمی خمینی را می بینم نمی دانم بخندم یا گریه کنم البته نه از حرفهای خمینی بلکه از واکنش مجذوبان خمینی در سخنرانی . افرادی که با حرف خمینی چنان ضجه می زنند که انگار عزیزی را از دست داده اند . همینطور قبل از حکومت اسلامی و در رژیم گذشته هم ، مجذوبان شاه دست بوسی های آنچنانی می کردند و چنان تا کمر خم می شدند که گویی می خواهند چیزی را از زمین بردارند . همیشه برایم جای تعجب بود که یک انسان چگونه این مقدار خود را بی ارزش می پندارد که حتما باید مرید و برده بی چون و چرای انسان دگر باشد . گویی شاه یا امام یا ولی فقیه ، خدای اوست و او برده آنها . اینکه برخی انسانها این چنین مقام خود را تا حد یک برده پایین می آورند ، ناشی از ارزش نداشتن انسانیت در نزد آنها و عدم آگاهی و یا منافع مادی مي باشد . عدم آگاهی در دهه های پیشین بدلیل عدم گسترش ارتباطات جمعی بیشتر مصداق داشت اما هم اکنون جدای از عامل منافع مادی ، ارزش نداشتن انسانیت نزد برخی انسانها بیشترین عاملیست که باعث می شود آنها خود را ملک دیگری بدانند . کسی که به ولایت فقیه اعتقاد دارد و کسی که به شاهنشاهی معتقد است ارزشی برای انسانیت و انسان بودن خود قائل نیست که اگر برای خود ارزشی قائل بود ، حاضر نبود که ولی ، قیم یا سرور و شاه برای خود بتراشد و انسان دیگر را ولی نعمت خود قرار دهد . انسانی که انسانیت برایش بی معناست ترحم انگیز تر از سایر موجودات است . کاش روزی فرا رسد که دریابند انسانها با هم برابرند و هیچ انسانی مقدس و برتر نیست و زیبایی انسانیت به برابریست

Thursday, March 17, 2011

تاريکي ماندگار نيست

مامان " مامان " ____ مادر از خواب برمی خيزد و می گوید : چیه عزیزم ؟ چشمهای کم فروغش گوشه گوشه اتاق را می جوید بلکه جگر گوشه اش را ببیند . بعد از لحظه ای اشکهای مادر سرازیر مي شود . روز لعنتی دوباره شروع شده . مادر مشغول صبحانه درست کردن می شود و بقیه هم بعد از بیدار شدن و شستن دست و رو به سر میز صبحانه می آیند. نگاه پدر به یک استکان چایی اضافه روی میز می افتد و صبحانه نخورده از سر میز می رود تا بغضش را جای دیگر خالی کند و گریه اش را نبینند و بقیه برای رعایت حال مادر به روی خودشان نمی آورند . بعد از صبحانه و رفتن همه" مادر مطابق روزهای گذشته به اتاق آخری می رود . در می زند و با گریه می گوید عزیزم مادرت اومده . بیام تو ؟ مطابق روزهای پیش جوابی نمی شنود . در را باز می کند و وارد اتاق می شود . عکس جگر گوشه اش را می بیند که مدتیست نوار سیاه رنگی به گوشه آن چسبیده . عکس را در آغوش می گیرد و گریه کنان می گوید : ما رو تنها گذاشتی ؟ نمی گی مامان بدون تو چی کار بکنه ؟ نمی گی مامانت دلش برات تنگ شده ؟ و با صدای بلند و با گریه ادامه می دهد : نگفتم اینا رحم ندارن ؟ دیدی چه به سرمون آوردند ؟ آخه چه جوری دلشون اومد ؟ گناه بچه من چی بود ؟ چرا ؟ خدایا چرا ؟ چرااااااا ؟ . بعد از مدتی مادر از حال می رود ./////// مامان " مامان " ____ مادر چشمهایش را باز می کند و جگر گوشه اش را می بیند . فرزندش را در آغوش می کشد و شروع به گریه می کند . فرزندش می گوید : مامان جان منم دلم خیلی برات تنگ شده . مامان جان بی تابی نکن . تاریکی ماندگار نیست

Sunday, March 6, 2011

عطا الله ولایت دوست " حاشیه سازی شما تاثیری در سه شنبه های اعتراضی نخواهد داشت

همیشه در آستانه روزهای مهم بحثهای انحرافی ایجاد می شود تا بخشی از انرژی و وقت جنبش به مجادله و مباحثه معطوف شود . از آنجا که دیگر دعوای احمدی نژاد با مجلس یا دعواهای زرگری مشایی و بعضی از مراجع مفت خور جذابیتی ندارد و نخ نما شده است این بار حکومت یکی از عوامل سبزنمای خود را به بازی گرفت و این مهم بودن سه شنبه های پیش رو یعنی 17 و 24 اسفند را می رساند . البته ماهیت مهاجرانی زمانی که جنبش سبز را برای خودش تقسیم بندی می کرد و سعی در ایجاد محدودیت و ایجاد اختلاف در جنبش سبز داشت معلوم شده بود . اما پاسخ سبز ما این است که اسیر حاشیه نمی شویم و پر قدرت در سه شنبه های پیش رو حاضر می شویم

Thursday, March 3, 2011

هفدهم اسفند می روم حتی به تنهایی

متاسفانه برای دومین سه شنبه سبز اعتراضی چندان تبلیغ نشده است و در محیط مجازی اشتیاقی که برای دهم اسفند وجود داشت چندان دیده نمی شود . اما من خواهم رفت حتی به تنهایی . خواهم رفت چون که نگاه آخر ندا را فراموش نکردم . شیون های مادران داغدار را فراموش نکردم . تجسم پیکر سوخته ترانه خاکستر نشسته بر ذهنم شده و صدای زهرا که به جرم آزادی اعدام شد در گوشم طنین می اندازد و آتش می گیرم که قاتلان زهرا " آزادی را مخدر نامیدند . هر تصادفی که می بینم به یاد ماشین نیروی انتظامی می افتم که به عمد از روی پیکر شبنم رد شد و نگین کوچک را بی مادر کرد و چه غمگین بود جشن تولد نگین . من فراموش نکردم خواهران و مادرانی که در زندانند به خاطر آزادی من و کشورم . من فراموش نکردم حرامیان ولایت چگونه خواهران و مادران مرا زدند . من فراموش نکردم شجاعت شیرزنان ایران را . من پای شکسته مادربزرگم در تظاهرات را فراموش نکردم " مادربزرگی که نمی شناختمش اما پای شکسته او باقیمانده تصورات تفاوت میان زن و مرد را در ذهن من شکست . 17 اسفند می روم و اگر شب بازگشتم راحت می خوابم . راحت برای شرمنده نبودن از نگاه ندا " ترانه " صدای زهرا " چشمهای نگین و پای شکسته مادربزگم