Sunday, December 11, 2011

غنی از قدرت و ثروت


فقیر و غنی سرقت می کنند . یکی از روی گرسنگی ، دیگری برای طمع بیشتر . دست فقیر قطع می شود ، اما اتفاقی برای غنی نمی افتد . فقیر و غنی دوباره سرقت می کنند . فقیر دوباره از روی گرسنگی ، غنی به جهت خاطره خوش قبلی . پای فقیر قطع می شود ، اما دوباره اتفاقی برای غنی نمی افتد . فقیر از گرسنگی می میرد و غنی به سرقت ادامه می دهد . آری در این سرزمین  سرقت اغنیا آزاد است ، غنی از حیث قدرت و ثروت . اما برای فقرا احکامی وجود دارد آغشته به خون ، حدودی وجود دارد غیر انسانی .  و جلادانی وجود دارند ، پست ترین موجودات .

Monday, December 5, 2011

قدم آخر

همیشه عاشق باران بودم و اینکه بدون چتر زیر باران قدم بزنم . اما آن شب هیچ چیز زیبا نبود، حتی قطره های باران . هر چه به خیابان نزدیکتر می شدم پاهایم سست و قدمهایم لرزانتر می شد . صدای ماشینها ترس را در وجودم بیشتر می کرد ، اما باید می رفتم . به خیابان رسیدم ، روبه روی پل عابر پیاده . با خودم گفتم همیشه می گفتن از روی پل عابر رد بشید تا براتون اتفاقی نیافته اما ..  . از پله های پل بالا رفتم . با هر پله  فرسنگها از کف زمین دور می شدم . انگار هر پله چندین متر ارتفاع داشت . به پاگرد پل که رسیدم ، عرق سراسر وجودم نشسته بود . کمی ایستادم . هیچ کسی آن نزدیکیها نبود . گفتم باید تا آخرش بروم . ادامه دادم و بالای پل رفتم . نگاهم به  قسمتی از پل که نرده نداشت افتاد ، آخرین مختصات جغرافیایی برای من . به راههای بسیاری فکر کرده بودم اما امروز که ازین پل رد شدم ، دیدم که پل رو طویلتر کرده اند  ولی هنوز نرده های قسمت تازه اضافه شده رو جوش ندادن . همان موقع گفتم این بهترین راهه و این پل هم بهترین فرصت من برای رهایی . بهترین فرصت برای حادثه جلوه دادن لحظه آخرم . حادثه برای نبودن پرسشهای بی جواب خانواده . پرسشهایی که خودم هم جواب منطقی برایشان نداشتم . به قسمت بدون نرده پل رفتم . پاهایم تاب نیاورد . نشستم . صداهای اطراف مانند شلاق به مغزم می خورد ، گویی محتویات مغزم بیرون از کاسه سرم بود . افکار مختلف مثل فیلم از جلوی چشمانم رد می شد .  به خودم گفتم بلند شو و قدم آخر رو بردار . با قدمهای لرزان بلند شدم . به جلو رفتم . سرعت ماشینها برایم غیر طبیعی شده بود . فقط یک لحظه مانده بود تا رهایی . یک لحظه . نگاهی به پایین انداختم . نفسم بند آمد . چشمانم را بستم . می خواستم به جلو حرکت کنم ولی نتوانستم . آری نتوانستم  قدم آخر را بردارم . چشمانم را باز کردم . می خواستم فریاد بزنم ولی بغض اجازه نداد . قدم آخر من برداشته نشد ، چون.......

Friday, July 29, 2011

بیانیه مقدماتی شورای هماهنگی راه سبز امید در مورد انتصابات سال 90 - طنز

مردم شریف، آزاده و آگاه ایران سال جاری، سال برگزاری انتصابات مجلس نهم است و ما باید حتما یه موضعی اتخاذ کنیم و اصلا راه نداره ! که بی خیال این واقعه و فرصت فرخنده بشیم ! .

 قبل از ورود به بحث ، به اطلاع جنبش سبز می رسانیم که ما زبان شما هستیم ! . می پرسید چرا ؟ چونکه ما همان ابتدا و بصورت وکالتی و علی رغم میل آقای موسوی و کروبی ، سند رهبری جنبش سبز را وکالتی و به زور به نام موسوی و کروبی زدیم و اگر موسوی و کروبی گفته اند رهبر نیستند و همراه هستند بی خود گفته اند ! ، زیرا سند رسمی رهبری جنبش  در دفترخانه رسما تنظیم و ثبت گردیده و آقایان کدیور و مهاجرانی نیز بعنوان شهود حضور داشتند .  حالا هم در غیاب موسوی و کروبی ما که وکیل ایشان هستیم رهبری جنبش رو خود عهده دار شدیم و زبان شما شدیم ! و به نام و از جانب جنبش سبز بیانیه می دهیم ! . 

حالا طی این بیانیه سه راه را در مواجهه با انتصابات نشان می دهیم و از شهروندان و ایرانیان داخل و خارج از کشور می خواهیم در این زمینه تحلیل ها و نظرات خود را ارائه دهند . قبل از اینکه نظر بدهید لازم است بدانید که یکی از این راهها بسیار خوب است ! و راهی است که آگاهان ! و  کنشگران سیاسی آگاه ! آن را انتخاب می کنند( شرکت مشروط در انتصابات ) .

حالا بدون هیچ قضاوتی ! سه راه پیش رو را مطرح می کنیم :

 راه اول ، مشارکت بی قید و شرط در انتصابات است ، که راه خوبی نیست چون همین جوری و بدون امتیاز گرفتن که نمی صرفه تو انتصابات شرکت کنیم .
 راه دوم که خیلی خیلی بده ، تحریم بی قید و شرط انتصاباته . حالا چرا بده ؟ چونکه اخیرا دانشمندان کشف کرده اند که تحریم یک فعالیت و حرکت خیلی خشونت آمیز است ! . البته از ربط تحریم و خشونت نپرسید زیرا دانشمندان توضیح بیشتری ندادند و فقط گفتند جدیدا تحریم انتصابات ، خشونت بار شده ! و ما هم که زبان جنبش سبزیم ، اصلاح طلب هستیم و دنبال خشونت  نمی رویم  ! . مردم و جنبش سبز هم همیشه به دنبال اصلاحاتند ! و اگه صحبتی از ساختار شکنی مردم و خواسته براندازی میشه ، همش توهم  فانتزی می باشد ! . شاید بگویید پس چندین هزار فیلم از خواسته ها و شعارهای ساختار شکنانه مردم و جنبش سبز چه میشود ؟ پاسخ این است که شما هنگام دیدن آن فیلمها دچار توهم  فانتزی می شوید. زیرا مردم شعار اصلاح طلبانه می دهند ! ولی شما شعارهای ساختار شکنانه می شنوید ! . البته در این خصوص دکتر کدیور استاد هستند و پس از مراجعه به ایشان در می یابید که همه شما نگران این نظام هستید و خودتان خبر ندارید! .
 اما می رسیم به راه سوم که عالیست و خیلی خیلی خوبه و راهی است که آگاهان !!!  آنرا انتخاب می کنند . این راه ، راه مشارکت مشروط در انتصاباته و مورد توجه سید ممد هم هست . حالا چرا مشارکت مشروط در انتصابات خوبه ؟ چونکه اگر حاکمیت به هر دلیل از خود انعطاف نشان دهد و شرایط برگزاری انتخاباتی آزاد ( آزاد از دید ما ) را بپذیرد ما هم از موضع قدرت ! برای استیفای حقوق و مطالبات آزادیخواهانه مردم در قانون اساسی از این شرایط استفاده می کنیم و دوباره زیر مجموعه ای از حکومت می شویم . شاید بگویید مگر دستیابی به آزادی با این قانون اساسی میسر است ؟ می گوییم آزادی مورد نظر شما خیر ،  اما آزادی که ما تعریف می کنیم بله .

اما شروط شرکت در انتصابات چیست :
 جنبش سبز ( خود ما که زبان و رهبرشیم ) شروطی را دارد . جدا از آزادی زندانیان و کوتاهی دست نهادهای امنیتی و رفع حصر موسوی و کروبی و رفع سانسور و آزادی احزاب ، جالب ترین شرط ما لغو نظارت استصوابی است .  نظارت استصوابی که مغایر موازین انتخابات آزاد ، سالم و منصفانه و  همچنین  """"" قانون اساسی """"" است و ما می خواهیم که انتصابات زیر نظر  "" مرجع نظارتی بی طرف "" برگزار گردد . حالا """ تاکید به رعایت قانون اساسی """ یعنی چی ؟ یعنی که ما به شورای نگهبانی که در قانون اساسی تصریح شده اعتراضی نداریم و فقط به بی طرفی این مرجع معترضیم . بله ،  تعجب نکنید چون ما اصلاح طلبیم و مثل سید ممدمون ، دلسوز این نظام هستیم که به بیراهه داره میره .

راستی اگر می بینید که شرط محاکمه قاتلان و جنایتکارانی که هموطنهای ما رو به خاک و خون کشیدند در شروط ما نیست ، یک وقت تعجب نکنید ، به این نکته توجه کنید که قراره ما دوباره در انتصابات قاتل اصلی که همون خامنه ای باشه مشارکت مشروط داشته باشیم .

در انتها از همه شهروندان خارج و داخل کشور انتظار داریم در این ماه مبارک از این فرصت برای گفتگو و تعامل ! در مورد انتصابات استفاده کنیم و با نظرات و پیشنهادهای شما یکی از این سه راه که دوتاش به درد نمیخوره ! را انتخاب کنیم  و به جمع بندی نهایی برسیم !. راه آگاهان ! فراموش نشود.

شورای هماهنگی راه سبز امید که می ترسیم هویت واقعیمان را افشا کنیم .

( لازم به ذکر است پس از این بیانیه واژه آگاه در لغتنامه دهخدا دچار تغییراتی بدین شکل شد >> آگاه : آگه. مطلع باخبر. خبردار. مستحضر. خبرداشتن. کنشگر سیاسی که راه شرکت در انتصابات مشروط را انتخاب می کند . )


Monday, June 20, 2011

میان من و تو فاصله کوتاهیست


میان من و تو فاصله کوتاهیست ، اما افسوس که نمی توانم دستان گرمت را در دست بگیرم ، دستانی که آزادی را نمایش می داد .

میان من و تو فاصله کوتاهیست ، اما افسوس که نمی توانم صورت زیبایت را ببینم ، صورت بچه گانه ای که نقابی بود بر روح بزرگت .

میان من و تو فاصله کوتاهیست ، اما افسوس که چشمهایت را نمی بینم ، چشمهایی که سرشار از برق امید بود .

میان من و تو فاصله کوتاهیست ، اما افسوس که لبخندت را نمی بینم ، لبخند همیشگی ات که درمان خستگی هایم بود .

میان من و تو فاصله کوتاهیست ، اما افسوس که صدایت را نمی شنوم  و افسوس که دیگر مادرت را صدا نمی زنی .

آری ، میان من و تو فاصله کوتاهیست به اندازه یک سنگ قبر .

چه ساکت خفته ای فرزندم .   

خدا جان ، ازت دلگیرم

سلولش تاریک بود اما نه برای او که چشمانش به تاریکی عادت پیدا کرده بود . سلولش آنقدر سرد بود که انگار روی یخ  یا برف جمع نشسته . زانوانش را میان دستانش گرفت و تلاش کرد یاد روزهای خوب بیافتد . روزهایی که کنار بخاری می نشست و همراه خانواده اش چایی می خوردند و پدرش شروع به صحبت از گذشته ها می کرد . شکمش صدایی کرد ، گرسنه بود ولی غذا نخورده بود . یاد صحبت پدرش افتاد که می گفت > اگه گرسنه باشی سنگ هم می خوری > اما حرف پدر اشتباه از آب درآمد ، او گرسنه بود و غذا از گلویش پایین نمی رفت .  مورچه ای پایش را گاز گرفت . مورچه را گرفت ، لبخندی زد و گفت مورچه های اینجا هم به من رحم نکردند . مورچه را جلوی درب سلول رها کرد و گفت خوش به حالت چه ساده آزاد شدی . دوباره کنج سلول نشست و به فکر فرو رفت . یاد مادرش افتاد آخرین باری که به ملاقاتش آمده بود و او که از دیدن مادرش متعجب شده بود . متعجب از چین و چروکهای جدید و لاغری بیش از حد مادر . گویی که مادرش  در زندان بوده ، نه او  . یاد گریه های مادرش افتاد و یاد بغض خودش که سعی می کرد فرو بخورد ولی نتوانسته بود . یاد لحظه ای افتاد که می خواست بخندد ، ولی از ترس دندان شکسته اش و ناراحتی بیشتر مادرش ، نخندید . یک لحظه با خودش گفت کاش می خندیدم . ....... . ناگهان درب سلولش باز شد و ملاقات او با مادرش در عالم خیال به پایان رسید . او را به محوطه زندان بردند . هوا نیمه تاریک بود . بعد از مدتها آسمان را دید ، آسمان ابری ، که هیچ ستاره ای نداشت . چشمش به طناب دار افتاد و یاد حرف پدرش افتاد که همیشه می گفت سر بی گناه تا پای دار میره ولی بالای دار نمی ره . یاد حرف مادرش افتاد که می گفت تو که کسی رو نکشتی و کاری نکردی مگه میشه  اعدام بشی؟! خیالت راحت باشه پسرم وکیلت گفته حکم اعدام تو  برای ترساندن است و اجرا نمی کنند . آهی کشید . حکم را خواندند .  فردی جلو آمد و به او گفت صحبتی داری یا نه ؟ وصیت نامه نوشتی ؟  به مامور نگاهی انداخت و گفت فقط جسدم را تحویل خانواده ام بدهید و خواهشا اذیتشان نکنید . .......  او را به پای چوبه دار بردند . سعی می کرد علی رغم سست شدن پاهایش ، قدمهای آخر را محکم بردارد .  به روی سکوی مخصوص رفت . طناب را به گردنش انداختند . طناب را سفت کردند ، طوری که قبل از خالی کردن زیر پایش ، احساس خفگی به او دست داد . آخرین لحظه اش بود . آخرین لحظه از زندگی . زندگی که خدا به او داده بود اما توسط جانوران در حال ستاندن .  سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد و زیر لب گفت : خدا جان ازت دلگیرم .

Saturday, May 7, 2011

سبز براندازم

براندازم ، از زمانیکه نوشتم سبز و خواندند زرد
براندازم ، از زمانیکه گرفتند آزادان وطن را
آری براندازم ، براندازم ز سرگردانی مادر

براندازم ، از زمان لحظه شلیک
براندازم ، از زمانیکه به ناحق ، ریختند خون
براندازم ، از زمان گریه بابا
براندازم ، از زمان شیون مادر

براندازم ، از زمان دفن سهراب وطن
براندازم ، از زمان خفتن اشکان به زیر سنگ
آری براندازم ، از برای پیکر بی جان یارانم

براندازم برای قلعه خونین کهریزک
براندازم ، از برای هتک گل ، در مسلخ رهبر
براندازم ، از برای رنج یارانم
آری براندازم ، براندازم که قاتل را بیاندازم

براندازم ، از برای پیکری که زیر چرخ جور له شد
براندازم ، از برای گل ، که سوزاندند در آتش
براندازم ز استبداد سی ساله
آری براندازم .
سبز براندازم .

Sunday, May 1, 2011

از نتایج مجادله! احمدی نژاد و خامنه ای : فرصت سوزی 11 اردیبهشت

آنچنان محو دعواهای ( چه واقعی ، چه غیر واقعی ) دو باند جنایتکار شدیم ، که اهداف و فرصتهای خودمان را فراموش کردیم . امروز ، 11 اردیبهشت ، قربانی شد توسط خود جنبش سبز . چه تلخ بود امروز ، روزی که در کمال تعجب خیابانها نیز آنچنان که باید ، چهره امنیتی به خود نگرفت!!! . شاید آگاهند از خواب ما که ترجیح دادند آماده باشند تا حاضر . البته برای ما ، فراموشی شاید واژه مناسبتری باشد نسبت به خواب . آری ، متاسفانه فراموشی خود خواسته ای ، گریبانگیر جنبش سبز شده و کم کم  در حال تبدیل به عادتی سیاه برای ماست . راستی دقت کرده اید چه زود سه شنبه هایمان را با وقفه عید به فراموشی سپردیم . چه زود حصر همراهان سبزمان برایمان عادت شد . آنچنان در پیله مجازی خود خفتیم که  فراموش کردیم بیرون این پیله را . فراموش کردیم راههای اطلاع رسانی دیگر را و متاسفانه چه بی اهمیت شده شعارنویسی و اسکناس نویسی و پخش شبنامه و ... . کاش از پیله بیرون آییم و دریابیم فرصتهایی که از دست می رود . کاش دریابیم که در طی مسیر، مهم ، توجه به رو به روست و اگر حواسمان به اطراف باشد از مسیر خارج می شویم . کاش برخیزیم و به یاد آریم آنچه را باید . کاش .

Tuesday, April 26, 2011

به خود آییم . متاسفانه حاشیه و متن جابجا شده است

حاشیه : 11 اردیبهشت در راه است و موسوی و کروبی همچنان در حصرند  .  متن : مصلحی استعفاء داد.///////  حاشیه : 11 اردیبهشت در راه است و موسوی و کروبی همچنان در حصرند  .  متن : احمدی نژاد استعفای مصلحی را قبول کرد .//////  حاشیه : 11 اردیبهشت در راه است و موسوی و کروبی همچنان در حصرند .  متن : خامنه ای گفت مصلحی باید بماند .///////  حاشیه : 11 اردیبهشت در راه است و موسوی و کروبی همچنان در حصرند . متن : احمدی نژاد به صحبت خامنه ای واکنش نشان نداد.///////  حاشیه : 11 اردیبهشت در راه است و موسوی و کروبی همچنان در حصرند .  متن : فلان فرد و فلان گروه به احمدی نژاد تاخت .///////  حاشیه : 11 اردیبهشت در راه است و موسوی و کروبی همچنان در حصرند .  متن : خامنه ای گفت به خاطر مصلحت گفته مصلحی بماند .///////  حاشیه : 11 اردیبهشت در راه است و موسوی و کروبی همچنان در حصرند . متن : احمدی نژاد تو فلان سفر، مصلحی را با خودش نبرد .///////  حاشیه : 11 اردیبهشت در راه است و موسوی و کروبی همچنان در حصرند .  متن : احمدی نژاد نرفته سر کار .///////  حاشیه : 11 اردیبهشت در راه است و موسوی و کروبی همچنان در حصرند .  متن : احمدی نژاد استعفا داد و تکذیب کرد و تکذیبیه رو هم برداشت و غیره.///////  حاشیه : 11 اردیبهشت در راه است و موسوی و کروبی همچنان در حصرند . متن : احمدی نژاد هنوزم نرفته سر کار .///////  حاشیه : 11 اردیبهشت در راه است و موسوی و کروبی همچنان در حصرند .  متن : عوامل احمدی نژاد و خامنه ای به هم پریدند .///////  حاشیه : 11 اردیبهشت در راه است و موسوی و کروبی همچنان در حصرند . متن : احمدی نژاد ، خبر مرگش ، هنوز نرفته سر کار و شرط گذاشته و هزار کوفت دیگر . ///////  حاشیه  : 11 اردیبهشت در راه است و موسوی و کروبی همچنان در حصرند .  متن : چند وکیل الدوله طرح استیضاح به مجلس دادند  تا چند روز دیگه پسش بگیرند . >>>>>>> در کل > حاشیه و متن جابجا شده است . 11 اردیبهشت در راه است و موسوی و کروبی همچنان در حصرند و متاسفانه ما  درگیر متنهای حکومتی شده ایم .  به خود آییم

Thursday, April 7, 2011

شیخ سبز


این چند خط را برای شیخ سبز می نویسم . برای مهدی کروبی . برای او که با شجاعتش نشان داد قشر روحانیت استثناء دارد . برای او که با پایداریش نشان داد قشر روحانیت استثناء دارد . برای او که همراهمان ماند و نشان داد که قشر روحانیت استثناء دارد . برای او که نشان داد در میان روحانیت و مراجع ترسو و بزدل ، شیخ سبزیست که شجاعتش را دشمنانش نیز می ستایند . برای شیخ سبز می نویسم که باعث شد با تمام اختلاف عقیده ها او را تحسین کنم . برای او که همواره افشاگر ظلم ضحاک بود ، حتی زمانی که مارهای شانه های ضحاک خودنمایی نمی کردند . برای شیخ سبز که فریاد جوانان پرپر شده ضحاک شد . برای  او که پا به پایمان آمد و اکنون ما در راه ماندیم و او پیش رفت . برای او که تقیه نکرد و راست گفت از علایق و عقایدش ، هر چند که با علایق و عقاید ما متفاوت بود . برای شیخ سبز که کبودیهای بدن پیرش ، ترس ضحاک زمان بود از آزادمردی یک پیرمرد . برای شیخ سبز که استثناست در میان روحانیون تن پرور ، روحانیونی که بوسه بر دوش ضحاک زدند و اکنون محو تماشای مارهای دوش ضحاکند . این چند خط را برای شیخ سبز می نویسم . برای مهدی کروبی . و همچون شیخ سبز ، خواهم گفت که درفش سبز کاویانی را زمین نخواهیم گذاشت.

Thursday, March 31, 2011

صبر صبر صبر – شاید امید به ما

صحبت با پدر پیرش عادتش شده بود اما چند وقتی می شود که صدای پدرش را نشنیده و دستهای گرم او را در دست نگرفته . خودش دلتنگ پدر است ، اما بیشتر به دلتنگی پدرش فکر می کند و به چشم انتظاری اش . نمی داند خانواده در غیاب او به پدرش چه می گویند ، وقتی که پیرمرد سراغ پسرش را می گیرد . اگر همسرش می بود خیالش راحت تر می شد ، اما افسوس که همسرش نیز در اسارت است ، در اسارت پست فطرتانی که از ترس افسار پاره کرده اند و هر فردی که احتمال می رود فریاد آزادی سر دهد را به بند کشیده اند . _______ به او خبر می دهند که باید به دیدار پدر پیرش برود ، اما او خوشحال نشد . او خوشحال نشد زیرا می داند که دیگر امکان ندارد دستهای گرم پدرش را در دست بگیرد . دیگر نمی تواند صدای پدرش را بشنود ، صدای خسته ای که خستگی او را رفع می کرد. دیگر پدرش او را صدا نمی کند . دیگر پدرش بهانه او را نمی گیرد . دیگر پدرش چشم انتظار او نیست . _______ در حالیکه سگان ولایت فقیه او را احاطه کردند به خانه پدرش می رود . خانواده را می بیند که با چشمهای نمناکشان به او می گفتند پدر بزرگ  در چشم انتظاری ، چشمهایش را برای همیشه بست . بالای سر پدرش می رود و پارچه را از صورت او کنار می زند . چشمهای پدر بسته است و دیگر باز نخواهد شد . دستهای پدرش را می گیرد اما دستان پدر دیگر گرم نیست . بوسه ای بر پیشانی پدرش می زند ، سرد ترین بوسه ای که بر پیشانی پدرش زده بود . _______ سگهای وحشی منتظر شکستن او هستند اما او پایدار می ماند و مدام تکرار می کند صبر ، صبر ، صبر . _______ همه می دانیم صبر با امید همراه است و او امید دارد . امید به ؟؟؟؟؟؟؟ _______ شاید امید به ما

Tuesday, March 22, 2011

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ، قانون ایده آل دیکتاتورها

آنچه مسلم است قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ، ظرفیت لازم برای ایجاد دموکراسی را به هیچ وجه دارا نیست زیرا اساس و ساختار آن ، بر پایه دیکتاتوری است و ایده آل ترین قانون برای ایجاد یک دیکتاتوری تمام عیار می باشد . در ابتدای قانون اساسی و در اصل 2 آن تصریح شده که این نظام بر پایه امامت و رهبری مستمر است و در همین اصل ، نظام را رنگ و بوی الهی داده اند . در ادامه و در اصل 5 به نوعی ، رهبری را جانشین امام زمان در عصر غیبت معرفی کرده اند . در این قانون اساسی همه چیز زیر نظر رهبری است و رهبری قدرتی بیش از تمامی پادشاهان معاصر دارد زیرا شورای نگهبان مطابق اصل نود و یک ، توسط رهبر تعیین می شود و این شورای نگهبان کذایی که متعلق به رهبری است بر تمامی قوانین کشور و مطابق اصل 99 بر تمامی انتخابات مهم ، چه ریاست جمهوری چه خبرگان رهبری و چه مجلس ، نظارت و تسلط دارد و بدین ترتیب رهبر با ابزار شورای نگهبان بر تمامی انتخابات و قوانین استیلا پیدا کرده است و شخص رهبر می تواند با این ابزار از تصویب قوانین یا انتخاب افراد ناخوشایندش جلوگیری کند . جالب اینجاست افرادی که باید ناظر رهبر باشند هم ، توسط رهبری و از طریق ابزار شورای نگهبان تایید می شوند . اما بحث به اینجا ختم نمی گردد زیرا در اصل 110 قانون اساسی اختیاراتی به رهبری داده شده که کمتر دیکتاتوری در جهان تا این حد اختیارات دارد . مطابق اصل 110 ، تعیین و نظارت بر سیاستهای کلی نظام - در اخیار داشتن انحصاری فرمان همه پرسی - فرماندهی کل نیروهای مسلح - اعلان جنگ و صلح - عزل و نصب فقهای شورای نگهبان - عزل و نصب ریاست قوه قضاییه - عزل و نصب ریاست صدا و سیما - عزل و نصب ریس ستاد مشترک ارتش و فرمانده کل سپاه ، نیروهای نظامی و نیروی انتظامی - تنظیم روابط قوای سه گانه و حل معضلات نظام - تنفیذ حکم ریاست جمهوری و حق عزل او و عفو و تخفیف محکومین ، تماما در سلطه رهبری است . اصولا با مشاهده اصل 110 این نکته به ذهن می رسد که آیا چیزی مانده که در اختیار رهبری نباشد ؟! جالب اینکه علاوه بر تفسیر قانون اساسی که با ابزار شورای نگهبان صورت می پذیرد ، بازنگری در قانون اساسی نیز طبق اصل 177 توسط رهبری و با نظر اوست . این مطالب تنها بخشی از قانون اساسی کذایی جمهوری اسلامیست و شامل این اصول می گردد >> 1 - 2 -4 -5 -62 -91 -93 -94 -96 -98 -99 -107 -110 -112 و اصول -118 -122 -157 –175 -176 -177. جدا از اینکه بسیاری از اصول قانون اساسی برخلاف حقوق بشر و حقوق زنان می باشد و بخشی از اصول هم مسلط کننده دین خاصی برای عموم مردم است بسیاری از اصلهای قانون اساسی نیز ضمانت اجرایی مشخصی ندارد و بیشتر بمانند توصیه است تا قانون . بنابراین ساختار اصلی قانون اساسی در جهت دیکتاتوری می باشد و قابل اصلاح نیست و صحبت عده ای مبنی بر قابل اصلاح بودن قانون اساسی یا حرکت در جهت و مطابق آن ، بیشتر شبیه به یک لطیفه تلخ می ماند . بر روی ویرانه ای که ستونی ندارد ، نمی توان طبقه جدیدی ساخت

Sunday, March 20, 2011

فراموش نکنیم

بعد از کمک کردن برای کار عید ، به سراغ اینترنت آمدم و خبرهایی دیدم از آزادی برخی زندانیان سبزمان و خوشحال شدم . همه در حال تبریک گفتن به یکدیگر بودیم. من هم به خاطر پاس داشتن عید نوروز و کوری چشم متحجران ، علی رغم نداشتن حال و هوای همیشگی برای عید ، سعی می کردم زیاد موج منفی نفرستم . در همین اوضاع و احوال ، مطلب فرزند یکی از زندانیان سبزمان را دیدم که شامل اسامی تعدادی از زندانیان بود و من هم که تازه سراغ اخبار آمده بودم ، بدون خواندن متن و با پیش زمینه خبر آزادی برخی زندانیان سبز ، زیر مطلبش گفتم چشمتان روشن . بعد دوستمان گفت که نه تنها به پدرش مرخصی ندادند ، بلکه حتی نتوانسته با پدرش تلفنی صحبت کند . بعد که دقت کردم متوجه شدم این اسامی شامل افرادیست که به آنها مرخصی نداده اند . جدا از شرمندگی ، یک لحظه از خودم و امثال خودم ناراحت شدم که چرا هنگام شادیهایمان فراموشکار می شویم . و این چند خط را می نویسم برای فراموشکاری امروزم . می نویسم که فراموش نکنم . فراموش نکنم که امشب ،افرادی به خاطر سردادن فریاد آزادی ، اسیر ضحاک هستند . فراموش نکنم همراهان سبزمان که همراهیمان کردند و به جرم همراهی ما در حبسند . فراموش نکنم دلواپسی فرزندانی که از پدر و مادر دربندشان بی خبرند . فراموش نکنم دل پر درد مادران و پدرانی که امسال عکس فرزندشان را با نوار سیاهرنگ ، پای سفره هفت سین گذاشتند . فراموش نکنم امشب که من در کنار خانواده ام هستم ، سهراب و ندا ، صانع و محمد و بسیاری از فرزندان ایران در زیر سنگ سرد و در تاریکی خفته اند ، خفته اند به خاطر آزادی ما . فراموش نکنم و فراموش نکنیم

Friday, March 18, 2011

بردگان پوچ

والا حضرت ! معظم له ! شاهنشاه ! حضرت آیت الله ! اعلیحضرت همایونی ! مد ظله العالی ! شاهزاده
رضا پهلوی ! امام خامنه ای ! القابی که نشاندهنده نبود عزت نفس در گوینده القاب است . وقتی فیلمهای سخنرانی قدیمی خمینی را می بینم نمی دانم بخندم یا گریه کنم البته نه از حرفهای خمینی بلکه از واکنش مجذوبان خمینی در سخنرانی . افرادی که با حرف خمینی چنان ضجه می زنند که انگار عزیزی را از دست داده اند . همینطور قبل از حکومت اسلامی و در رژیم گذشته هم ، مجذوبان شاه دست بوسی های آنچنانی می کردند و چنان تا کمر خم می شدند که گویی می خواهند چیزی را از زمین بردارند . همیشه برایم جای تعجب بود که یک انسان چگونه این مقدار خود را بی ارزش می پندارد که حتما باید مرید و برده بی چون و چرای انسان دگر باشد . گویی شاه یا امام یا ولی فقیه ، خدای اوست و او برده آنها . اینکه برخی انسانها این چنین مقام خود را تا حد یک برده پایین می آورند ، ناشی از ارزش نداشتن انسانیت در نزد آنها و عدم آگاهی و یا منافع مادی مي باشد . عدم آگاهی در دهه های پیشین بدلیل عدم گسترش ارتباطات جمعی بیشتر مصداق داشت اما هم اکنون جدای از عامل منافع مادی ، ارزش نداشتن انسانیت نزد برخی انسانها بیشترین عاملیست که باعث می شود آنها خود را ملک دیگری بدانند . کسی که به ولایت فقیه اعتقاد دارد و کسی که به شاهنشاهی معتقد است ارزشی برای انسانیت و انسان بودن خود قائل نیست که اگر برای خود ارزشی قائل بود ، حاضر نبود که ولی ، قیم یا سرور و شاه برای خود بتراشد و انسان دیگر را ولی نعمت خود قرار دهد . انسانی که انسانیت برایش بی معناست ترحم انگیز تر از سایر موجودات است . کاش روزی فرا رسد که دریابند انسانها با هم برابرند و هیچ انسانی مقدس و برتر نیست و زیبایی انسانیت به برابریست

Thursday, March 17, 2011

تاريکي ماندگار نيست

مامان " مامان " ____ مادر از خواب برمی خيزد و می گوید : چیه عزیزم ؟ چشمهای کم فروغش گوشه گوشه اتاق را می جوید بلکه جگر گوشه اش را ببیند . بعد از لحظه ای اشکهای مادر سرازیر مي شود . روز لعنتی دوباره شروع شده . مادر مشغول صبحانه درست کردن می شود و بقیه هم بعد از بیدار شدن و شستن دست و رو به سر میز صبحانه می آیند. نگاه پدر به یک استکان چایی اضافه روی میز می افتد و صبحانه نخورده از سر میز می رود تا بغضش را جای دیگر خالی کند و گریه اش را نبینند و بقیه برای رعایت حال مادر به روی خودشان نمی آورند . بعد از صبحانه و رفتن همه" مادر مطابق روزهای گذشته به اتاق آخری می رود . در می زند و با گریه می گوید عزیزم مادرت اومده . بیام تو ؟ مطابق روزهای پیش جوابی نمی شنود . در را باز می کند و وارد اتاق می شود . عکس جگر گوشه اش را می بیند که مدتیست نوار سیاه رنگی به گوشه آن چسبیده . عکس را در آغوش می گیرد و گریه کنان می گوید : ما رو تنها گذاشتی ؟ نمی گی مامان بدون تو چی کار بکنه ؟ نمی گی مامانت دلش برات تنگ شده ؟ و با صدای بلند و با گریه ادامه می دهد : نگفتم اینا رحم ندارن ؟ دیدی چه به سرمون آوردند ؟ آخه چه جوری دلشون اومد ؟ گناه بچه من چی بود ؟ چرا ؟ خدایا چرا ؟ چرااااااا ؟ . بعد از مدتی مادر از حال می رود ./////// مامان " مامان " ____ مادر چشمهایش را باز می کند و جگر گوشه اش را می بیند . فرزندش را در آغوش می کشد و شروع به گریه می کند . فرزندش می گوید : مامان جان منم دلم خیلی برات تنگ شده . مامان جان بی تابی نکن . تاریکی ماندگار نیست

Sunday, March 6, 2011

عطا الله ولایت دوست " حاشیه سازی شما تاثیری در سه شنبه های اعتراضی نخواهد داشت

همیشه در آستانه روزهای مهم بحثهای انحرافی ایجاد می شود تا بخشی از انرژی و وقت جنبش به مجادله و مباحثه معطوف شود . از آنجا که دیگر دعوای احمدی نژاد با مجلس یا دعواهای زرگری مشایی و بعضی از مراجع مفت خور جذابیتی ندارد و نخ نما شده است این بار حکومت یکی از عوامل سبزنمای خود را به بازی گرفت و این مهم بودن سه شنبه های پیش رو یعنی 17 و 24 اسفند را می رساند . البته ماهیت مهاجرانی زمانی که جنبش سبز را برای خودش تقسیم بندی می کرد و سعی در ایجاد محدودیت و ایجاد اختلاف در جنبش سبز داشت معلوم شده بود . اما پاسخ سبز ما این است که اسیر حاشیه نمی شویم و پر قدرت در سه شنبه های پیش رو حاضر می شویم

Thursday, March 3, 2011

هفدهم اسفند می روم حتی به تنهایی

متاسفانه برای دومین سه شنبه سبز اعتراضی چندان تبلیغ نشده است و در محیط مجازی اشتیاقی که برای دهم اسفند وجود داشت چندان دیده نمی شود . اما من خواهم رفت حتی به تنهایی . خواهم رفت چون که نگاه آخر ندا را فراموش نکردم . شیون های مادران داغدار را فراموش نکردم . تجسم پیکر سوخته ترانه خاکستر نشسته بر ذهنم شده و صدای زهرا که به جرم آزادی اعدام شد در گوشم طنین می اندازد و آتش می گیرم که قاتلان زهرا " آزادی را مخدر نامیدند . هر تصادفی که می بینم به یاد ماشین نیروی انتظامی می افتم که به عمد از روی پیکر شبنم رد شد و نگین کوچک را بی مادر کرد و چه غمگین بود جشن تولد نگین . من فراموش نکردم خواهران و مادرانی که در زندانند به خاطر آزادی من و کشورم . من فراموش نکردم حرامیان ولایت چگونه خواهران و مادران مرا زدند . من فراموش نکردم شجاعت شیرزنان ایران را . من پای شکسته مادربزرگم در تظاهرات را فراموش نکردم " مادربزرگی که نمی شناختمش اما پای شکسته او باقیمانده تصورات تفاوت میان زن و مرد را در ذهن من شکست . 17 اسفند می روم و اگر شب بازگشتم راحت می خوابم . راحت برای شرمنده نبودن از نگاه ندا " ترانه " صدای زهرا " چشمهای نگین و پای شکسته مادربزگم

Monday, February 28, 2011

من و ریش جان و فردا

رو به روی آینه ایستادم و یک تیغ دستمه و باید تصمیم مهمی بگیرم . خب بالاخره تصمیمم رو گرفتم ریشمو می زنم . //// ریش جان : غلط کردی تصمیم گرفتی . دهن سرویس چی چیو تصمیمم رو گرفتم . می خواهی منو بزنی ؟؟ //// خب چکار کنم دوست ندارم زبونم لال یک در هزار اگه کشته شدم وصله بسیجی بودن بهم بچسبونن . /// ریش جان : یعنی به خاطر احتمالات می خواهی منو نفله کنی . آخه بدبخت اگه منو نداشتی که تا حالا چند بار گرفته بودنت . یادت رفت سری آخر فقط به خاطر من نگرفتنت و اگه منو نداشتی الان پوستت کنده بود . //// خب فکر کردی چرا تا حالا نزدمت . فکر کردی چه جوری این قدر پرپشت و بلند شدی . همش به خاطر این بود که نجاتم دادی . خیلی وقته نگهداریت می کنم شانه ات می کنم و کلا همیشه تمیز نگهت داشتم ولی چه کنم مجبورم بزنمت . //// ریش جان : نگهم داشتی حالمو بردی . اگه منو نداشتی که عین سیرابی بودی . تازه شانه کردن هم وظیفه ات بوده . آرزوی مدل داشتن موند توی دلم . همیشه عین جنگل بودم و جلوی بقیه خجالت می کشیدم . یه بارم لنگری نشدم . نامرد چشم سفید . //// شرمندتم ریش جان من نمی خوام یه وقت لکه ننگ بسیجی بخوره رو پیشونیم . به خدا منم بهت خیلی عادت کردم . //// ریش جان : خب پس حداقل مدل بده بهم . هممو نزن . لنگری یا هر چیز دیگه . دم موشیم قبوله . فقط هممو نزن //// باشه پس مدل بهت میدم . وایسا الان کف مالیت کنم و بعد با تیغ یه حالی بهت میدم /// ریش جان : چرا با تیغ میخوای بزنی پس ریش تراش کو ؟ //// ریش تراش خرابه یه تیغ لرد گرفتم توپ . //// زهر مارو توپ . با یه تیغ آشغالی می خواهی زجر کشم کنی . //// دیگه پر رو نشو این همه به خاطر تو فحشم میدن . فقط همینو کم داشتم که تو هم بهم بد و بیراه بگی . //// ریش جان : خب ببخشید . ولی من بیشتر به فکر صورتتم یه وقت زخم نشه زبونم لال . باور کن !! //// خب حالا ریش تراش از کجا بیارم ؟ //// ریش جان : به قسمت اعتقاد داری ؟ //// نه . //// خب . پس ببین قسمت این نیست که منو بزنی !! //// من که گفتم قبول ندارم . //// ریش جان : بی خیال . ببین اصلا هیچ فکر کردی اگه فردا من همینجوری همراهت باشم احتمال دستگیریت کمتره ؟ //// آره . ولی ترجیح میدم دستگیر بشم تا بسیجی بمیرم . //// ریش جان : خب بر فرض هم که منو مدل دادی و مردی . فکر می کنی کاری داره مدل منو با فتوشاپ تغییر بدهند ؟ بدبخت حتی اگه منو بزنی هم فرقی نمی کنه . اگه بخوان با فتوشاب یکی پرپشت تر از من برات درست میکنن //// راست میگی ها !! . //// ریش جان : خب خنگ خدا پس به جای زحمت انداختن خودت و من " یه نامه ای چیزی بنویس که بسیجی نیستی . //// خب باشه . /////// ریش جان : آخیش . خطر از بیخم عبور کرد . خوب مخشو زدم : دی

Thursday, February 24, 2011

سه شنبه ها را دوست دارم

سه شنبه ها را دوست دارم زیرا نشان دهنده این است که ما به عهدمان وفادار مانده ایم و همراه همراهان سبز خود خواهیم بود . سه شنبه ها نشان دهنده این است که هنوز سبز بودن خود را حفظ کردیم و برگهای سبزمان در خزان پاییز و سرمای شدید زمستان بر زمین نیافتاد و سبز مانده و خواهد ماند . سه شنبه ها یادآور خواهران و برادران ماست که سبز پرپر شدند و امید سبزشان را به ما سپردند . سه شنبه ها را دوست دارم چون سرشار از امید است " امید ما و امید همه خانوادهای داغداری که منتظر فریاد سبز ما هستند . سه شنبه ها را دوست دارم چون روز ترس ضحاک زمان است . سه شنبه ها را دوست دارم زیرا که با فریاد ما خونخواران متحجر در می یابند خونی که به ناحق ریختند تازه مانده و روز مجازاتشان نزدیک است "" شاید سومین سه شنبه . سه شنبه ها را دوست دارم

مقایسه نقاط تمرکز جمعیت در دو مسیر خیابان ولیعصر و امام حسین تا آزادی

خیابان ولیعصر طولانی ترین خیابان ایران و خاور میانه است که بیش از 18 کیلومتر طول دارد اما مسیر
امام حسین تا آزادی حدود 14 کیلومتر است . /////// نقاط ممکن برای تمرکز جمعیت در مسیر خیابان ولیعصر : 1- میدان تجریش 2- چهارراه زعفرانیه 3- چهارراه پارک وی 4- بلوار میرداماد 5- صدا سیما 6- پارک ملت 7- میدان ونک 8- پارک ساعی 9- خیابان بهشتی 10- خیابان تخت طاووس 11- فاطمی 12- میدان ولیعصر13- تقاطع طالقانی 14- تاتر شهر 15- جمهوری 16- میدان منیریه 17- خیابان قزوین 18- خیابان مولوی 19- میدان راه آهن /////// نقاط ممکن برای تمرکز جمعیت در مسیر امام حسین تا آزادی : 1- میدان امام حسین 2- خیابان نامجو3- خواجه نصیر4- پل چوبی 5- پیچ شمیران 6- خیابان بهار 7- خیابان مفتح 8- میدان فردوسی 9- خیابان حافظ 10- تقاطع ولیعصر 11- خیابان فلسطین 12- دانشگاه تهران 13- خیابان16 آذر 14- میدان انقلاب 15- خیابان جمالزاده 16- خیابان دامپزشکی 17- خیابان اسکندری 18- خیابان توحید 19- خیابان رودکی 20- خوش 21- خیابان بهبودی 22- یادگار امام 23- استاد معین 24- میدان آزادی /////// در بعضی از این مراکز جمعیت " همیشه شاهد حضور مردم بوده ایم که به مرور زمان به میعادگاه سبز مردم تبدیل شده اند . اما در برخی از مراکز دیگر هیچگاه شاهد حضور چشمگیر مردم نبوده ایم . با این توضیح میتوانیم مراکز جمعیتی را به دو دسته فعال و غیر فعال تقسیم کنیم و در نگاه اجمالی به سابقه تجمعات خواهیم دید در مسیر خیابان ولیعصر حدود 7 مرکز جمعیت فعال وجود دارد اما در مسیر امام حسین تا آزادی حدود 15 مرکز جمعیت فعال وجود دارد. /. /. /. /. /. /. /. در انتها یک سوال ساده مشخص کننده تفاوت دو مسیر است : 15 مرکز تجمع فعال در یک مسیر 14 کیلومتری مناسب تر است یا 7 مرکز تجمع فعال در یک مسیر 18 کیلومتری ؟ و در کدام مسیر پیوستگی و تراکم جمعیتی بیشتری خواهیم داشت

Monday, February 21, 2011

مسیر نه چندان جالب خیابان ولیعصر حد فاصل تجریش تا راه آهن

ابتدا از همه هموطنانم تشکر میکنم که با وجود همه مشکلات و تهدیدات یکم اسفند بار دیگر آمدند و فریاد آزادی خواهی سر دادند تا پایه های دیکتاتوری ناپایدرتر از گذشته باشد . به نظر من حضور مردم عالی بود اما اگر در تعیین مسیر به گونه ای دیگر عمل شده بود قطعا نتیجه بهتری می گرفتیم . انتخاب مسیری جدید تنها یک روز مانده به 1 اسفند بسیاری از هموطنان را سرگردان کرد و متاسفانه تصمیمات یک شبه با اعلام ناگهانی و بدون هماهنگی و فرصت کافی جالب نیست و نخواهد بود ./////// اما دلایل نا مناسب بودن مسیر ولیعصر حد فاصل تجریش تا راه آهن : 1- طولانی بودن بیش از حد مسیر و به تبع آن کم شدن تراکم جمعیت . ( مثلا تعداد مشخصی از جمعیت در یک مسیر 7 کیلومتری تراکم و پیوستگی بیشتری دارد تا همان تعداد جمعیت در یک مسیر 70 کیلومتری ) 2- عدم پیوستگی و گسسته بودن جمعیت بدلیل مسیر طولانی . ( لازمه تجمعات اعتراضی پیوستگی و تعداد قابل توجه جمعیت در محدوده مکانی است ) 3- خارج ماندن و بی استفاده ماندن قسمتی طولانی از مسیر و هدر رفتن تعدادی از جمعیت . ( مثلا امروز از چهارراه ولیعصر به پایین و پایین تر از تاتر شهر اعتراض خاصی رخ نداد و بخش زیادی از جمعیت به تصور احتمال وجود تجمعات به سمت پایین چهارراه حرکت می کردند ) 4- عدم وجود بار ترافیکی برای کودتاچیان و رفت و آمد سریع و راحت ساندیس خوران . ( خیابان ولیعصر علاوه بر مستقیم بودن یک طرفه هم می باشد و به دلیل کم بودن چراغ قرمز ترافیک چندانی ندارد و تنها در محدوده میدان ونک ترافیکی همیشگی وجود دارد اما در هر صورت از نظر ترافیک قابل مقایسه با مسیر پر ترافیک امام حسین تا آزادی نیست ) /////// به نظر می آید در تجمعات پیش رو مسیر امتحان شده امام حسین تا آزادی ایده آل تر باشد و بعد از آن پیشنهاد حضور در تعدادی از میادین مهم مناسب تر است . اما اگر خواست جمعی مسیر ولیعصر بود قطعا احتیاج به کوتاه کردن مسیر داریم

Thursday, February 10, 2011

پروین خانم به جای سهراب خواهم رفت

به جای همه خواهران و برادرانم که در خون خود غلطیدند خواهم رفت . به جای پدرانی که نان آور خانه بودند و اکنون در زیر سنگی سرد قرار دارند خواهم رفت . به جای مادرانی که دیگر شبها برای فرزندانشان لالایی نمی خوانند و فرزندان همیشه منتظرشان خواهم رفت . به جای تمام زندانیانی که به خاطر جرعه ای آزادی در زندانند خواهم رفت . به جای گلهای پرپر شده ای که به خاطر آزادی من و کشورم پژمرده شدند خواهم رفت . پروین خانم به جای سهرابت خواهم رفت . آری 25 بهمن خواهم رفت . و اگر برنگشتم روزی فرد دیگری به جای من خواهد رفت

Friday, February 4, 2011

به جای هیجانهای کاذب " برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی کنیم

متاسفانه برخی از دوستان گل تحت تاثیر اعتراضات سایر کشورها هیجان زده شده اند و فراخوانهایی برای تجمعات اعتراضی دادند اما به نتیجه نرسید ( 14 بهمن ) . البته امنیتی شدن و حضور ماموران ویژه در میادین نشان داد که جنبش سبزهمچنان پویاست و باعث ترس دیکتاتور است . اما نکته مهم این است که اعلام تجمع یا اعتراضات بدون تبلیغات کافی و فرصت برای تبلیغ " نتیجه چندانی ندارد . مگر می شود بگوییم پس فردا تجمع کنیم و بتوان این تجمع را ظرف یکی دو روز تبلیغ کرد . حتی حکومت هم برای تبلیغ با آن همه روزنامه و شبکه های تلویزیونی حداقل یک هفته مداوم تبلیغ می کند اما متاسفانه ما بدون داشتن وسایل تبلیغاتی و ارتباطی" تنها می خواهیم با چند لینک در چند سایت فیلتر شده همه مردم را با خبر کنیم و توقع هم داریم کارمان نتیجه بدهد . برای برپایی اعتراضات و تجمعات لازم است حداقل چند هفته جلوتر تبلیغ کنیم چون ابزارهای اطلاع رسانی کافی نداریم . در برپایی اعتراضات دو نکته وجود دارد : 1- مردم به خیابانها بیایند 2- مردم اعتراض کنند . چهار شنبه سوری بهترین فرصتی است که اکثریت مردم به خیابانها می آیند . پس اگر بتوانیم برنامه مناسبی برای آن روز پیدا کنیم می توان با فاصله زمانی مناسب " تبلیغات کافی هم انجام دهیم . البته لازم است به جز فعالیت در محیط مجازی " از طریق شعارنویسی یا اسکناس نویسی و غیره هم به تبلیغ بپردازیم .پس بیاییم به جای هیجانهای کاذب " برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی کنیم

Tuesday, February 1, 2011

سالروز ورود بختکي به نام خميني

بیش از سه دهه است که در کابوس وحشتناک جمهوری اسلامی قرار داریم و این کابوس حاصل تراوشات فاسد مغز خمینی می باشد . خمینی بختکی بود که بر ایران مسلط شد و مردمی را به خوابی ترسناک فرو برد و با ابزار دین آنها را فلج کرد. خمینی بختکی بود که بر پیکره ایران خیمه زد و جنگ و خشونت و فقر حاصل کابوسش بود. خمینی بختکی بود که کابوسی مرگبار به ارمغان آورد با این تفاوت که این کابوس واقعی بود. خمینی بختکی بود که دیده می شد اما سلاح دین در دست داشت و مردم ناتوان از بیداری بودند . خمینی بختکی بود که با مرگش " افکار و سیستم حکومتیش نقش او را بعهده گرفت و بختکی از نوع دیگر بر ایران زمین باقی ماند . آری ما فلج شدیم و فلج مانده ایم و همواره احساس خفگی داریم و تا هم اکنون قادر نشدیم از این کابوس لعنتی بیرون آییم . چندین بار تلاش کردیم اما تلاشمان منجر به بیداری نشد . اما روز موعود فرا خواهد رسید . روزی که از این کابوس شوم برخیزیم و از شر این بختک خلاصی پیدا کنیم . روزی که به جای سیاهی کابوس بختک " چشمهایمان را باز کنیم و سبزی ایران را ببینیم

Sunday, January 30, 2011

چرا سازمان مجاهدين منحوس است

ما از کشته شدن هموطنانمان ناراحت می شویم حتی اگر عقیده ای کاملا متفاوت با ما داشته باشند . ما از ظلم ناحق به هموطنانمان ناراحت می شویم حتی اگر عقیده ای کاملا متفاوت با ما داشته باشند . اما ناراحتی بیشتر از این است که افرادی چون مسعود و مریم رجوی هموطنان گمراه ما را بخاطر مقاصد توهم آلود خود به کشتن می دهند . رجوی و خمینی دو لبه یک شمشیر هستند و دارای وجه تشابهات بسیار در دیکتاتوری" . اما بزرگترین وجه تشابه رجوی و خمینی در سوء استفاده از پیروان خود می باشد . خمینی با تبلیغات کاذب بسیاری از جوانان کشور را چه قبل و چه حین جنگ به کشتن داد و رجوی هم همچنان افراد گمراه و زخم خورده را قربانی اهداف خود و سازمانی می کند که سالهاست سوخته اما رجوی حاضر به جمع کردن خاکستر آن نیست . آری گروهی که تحت تاثیر بیگانه قدرت گرفت و با خمینی همکاری کرد توسط رجوی از بیراهه اي که قرار داشت به قعر دره سقوط کرد و از دامان یک ديکتاتور به دامان ديکتاتور دیگری چون صدام پناه برد تا برای همیشه بسوزد و نابود گردد اما افسوس که این خاکستر همچنان باعث قربانی شدن هموطنانمان می شود . باشد که روزی هموطنان گمراه به خود آیند و برای خود و انسان بودن خود ارزش قائل شوند نه اینکه ملعبه سردمداران خود باشند و تحت تاثیر آنان روزی خود را به آتش بکشند و روزی بخاطر توهم رهبران فاسدشان و نه برای آزادی خود را به کشتن دهند

Thursday, January 27, 2011

او فهميد که

نور شدید ماشین چشمانش را آزار داد . صدای شدیدی آمد و درد عجیبی را حس کرد . ناگهان همه جا تاریک شد. ....... صدای بچه اش را شنید : بابا یه کاپیشن نو برام میخری ؟ آخه آستینهای کاپیشنم پوسیده شده و جلوی دوستام خجالت می کشم. سال پیش هم که قول دادی ولی نخریدی . ....... بوی سوختگی به مشامش رسید اما همه جا تاریک بود و جایی را نمی دید. ناگهان دوباره صدایی شنید. صدای زنش بود : پس فردا برادرم از شهرستان میاد و وقت دکتر داره " گوشت نداریم نمیشه که بعد سالی اومده خونمون براش نیمرو درست کنم . همهمه شدیدی صدای زنش را قطع کرد. ....... از میان صداهای مختلف "صدای گرم و مهربانی او را جذب کرد . صدای مادر پيرش بود : سلام پسرم . به خدا شرمنده ام می دونم تو هم دستت خاليه ولی پدرت حالش خرابه آخه داروهاش تموم شده و پول نداریم . ....... ناگهان همه جا روشن شد. احساس سبکی کرد و دیگر خسته نبود. جوی خون جریان داشت . ....... بالای سر خودش رسید . او فهمید که

Tuesday, January 25, 2011

سياه ولي نه براي اربعين

زن از در خانه بیرون آمد. باد سرد موذیانه ای می وزید ولی زن سردی هوا را حس نمی کرد و با چشمانی پر امید با ساکی از خوراکی و میوه به ملاقات شوهرش می رفت . شهر سیاه پوش شده بود و پارچه های سیاه در کوچه و خیابان دیده می شد . اتوبوس سرانجام آمد و لبخندی بر لبان ترک خورده زن نقش بست . سوار اتوبوس شد اما جایی برای نشستن نبود . با هر تکان اتوبوس زن نحیف به طرفی می رفت اما خوشحال بود چون بعد از مدتها قرار بود شوهرش را ببیند . صحبت دختر بچه ای با مادرش توجه زن را جلب کرد . دختر : مامان مگه ما یه ماه پیش عزاداری نکردیم چرا دوباره باید عزا بگیریم ؟ مادر: آخه اربعین امام حسینه. دختر: اربعین چیه ؟ مادر: یعنی چهل روز از شهادت امام حسین گذشته. دختر: امام حسین مگه تازه مرده؟ مادر: نه 1400 سال پیش شهید شده. دختر: خب چهل روز که نگذشته " پس اربعین چرا میگیرند؟ مادر: بلند شو باید پیاده بشیم . ....... بعد از تعویض چند اتوبوس زن سرانجام به مقصدش رسید . روبرویش درب آهنی بزرگی قرار داشت .زن لبخندی زد و با ساک خوراکی و میوه داخل شد . ............. بعد از نیم ساعت زن بیرون آمد............... باد سرد موذیانه ای می وزید و زن این بار با تمام وجودش سردی هوا را حس می کرد با چشمانی خیس در حالیکه زانوهایش سست شده بود روی زمین نشست . تلفنش زنگ خورد ولی زن جرات پاسخ دادن نداشت . بعد از مدتی سربازی از داخل بیرون آمد و ساک زن را جلویش انداخت و گفت :ساکتو بردار و برو اینجا جای نشستن نیست زودباش . زن نگاهی به ساک خوراکی انداخت و اشکش سرازیر شد . شهر سیاه پوش شده بود و زن پیش خود می گفت فردا همه سیاه می پوشند و من هم باید سیاه بپوشم . سیاه ولی نه برای اربعین

اصلاحات و شنگول و منگول

یکی بود یکی نبود . غیر از خدا و جنتی هیچکس نبود . یه روز ننه بزی که رفته بود یارانه نقدی رو بگیره تا لااقل یکی از قبض های آب و برق رو بده " گرگ خون آشام اومد سروقت شنگول و منگول و حبه انگور . گرگه در زد و گفت منم ننتون . شنگول از چشمی در نگاه کرد و گفت وای گرگه اومده سراغ ما دیروزم رفته بود خونه همسایه و همشون رو خورده بود لابد الانم میخواد ما رو بکشه و بخوره .شنگول و منگول و حبه انگور جیغ کشیدند و گفتند گرگ جانی خر خودتی عمرا در رو باز کنیم . گرگه دوباره در زد و گفت ما با هم همسایه هستیم منم از همین الان دیگه گوشت قرمز نمیخورم دکتر گفته نخورم . الانم اومدم بگم ننه بزی افتاده توی چاه منم نمیتونم تنهایی درش بیارم و همه باهم بریم نجاتش بدیم . منگول گفت وای ننه بزی اوفتاده تو چاه حبه بپر در رو باز کن . شنگول گفت نه در رو باز نکنید گرگه دروغ میگه و میخواد دهنمون رو سرویس کنه و میکشتمون . منگول گفت اولا دیروز گوشت خورده و سیره دوما دکتر هم که بهش گفته دیگه گوشت نخوره و بیایید نیمه پر فنجون رو ببینید و گرگ هم اصلاح پذیره . از شنگول مخالفت و از منگول اصرار تا اینکه آخر سر قرار شد یکیشون با گرگه بره ببینه راست میگه یا نه . گرگه چند قدم عقب رقت و حبه انگور رفت بیرون خونه . شنگول و منگول هم از پنجره نگاه میکردند . گرگه اومد جلو و حبه انگور رو گرفت و سس کچاب ریخت سرش . شنگول و منگول به گرگه گفتند بی پدر داری چکار میکنی ؟ گرگه گفت : گرگ ناقصی هستم دست چلاقی دارم و عاشق گوشت تازه ام شرمنده ام . و بعد حبه انگور رو خورد و به شنگول و منگول گفت نوشابه ندارید آخه زانوی حبه سر گلوم مونده . شنگول و منگول گریه کردند و گفتند بدبخت شدیم . چند ساعتی گذشت وهوا تاریک شد و ننه بزی هم تو ترافیک پارک وی گیر کرده بود . گرگه از بیرون شروع کرد به گریه که من نتونستم جلوی خودمو بگیرم و حالا جواب دکتر رو چی بدم . منگول به شنگول گفت اولا انگار پشیمون شده دوما الانم که حبه رو خورده و سیره و بیاییم نیمه پر فنجون رو ببینیم و گرگ هم اصلاح پذیره . شنگول شاکی شد و گفت گرگ جانی و خون آشام هیچ وقت اصلاح نمیشه . مگه با چشم خودت ندیدی که حبه رو با سس کچاب خورد؟ منگول گفت بالاخره باید با دیالوگ و گفتگو گرگه رو اصلاح کنیم تا بتونیم بریم نجات ننه بزی .وسط دعوای شنگول و منگول یهو یکی داد زد گفت ایول منگول . منگول به هدف زد